أمير صدر الدين ابراهيم امينى هروى
21
فتوحات شاهى ( تاريخ صفوى از آغاز تا سال 920 ه . ق ) ( فارسى )
طبق قوانين شريعت مطهّره به اوج سداد و رشاد مىافراخت . روزى آواز ناقوس از كليسايى كه در مراغه بود به سمع شيخ رسيد . شيخ پرسيد كه اين چه بود ؟ گفتند ناقوس . شيخ فرمود كه ايشان چيزى فرو كوفتند . ما نيز چيزى فرو كوبيم . بعد از سه روز ايلچى از نزد پادشاه آمد و جاثليق آن دير را به قتل آورد و مسلمانان روز جمعه نماز آنجا كردند و چون توجّه اصحاب ارادت به قبّهء شيخ بسيار شد وصيت اين خبر به مسامع ارباب غرض و حسد رسيد ، پيوسته شيخ را نزد شيخ زاهد غيبت مىنمودند كه در مقام سجادهنشينى به جمع مال [ 26 ] مشغول است تا آنكه چون شيخ از مراغه به خدمت شيخ زاهد آمد و نذور و تحف كه اصحاب ارادت از هر طرف به نظر اشرف شيخ رسانيده بودند آورده به خدام شيخ زاهد سپرد . اعداء خائب و خاسر و منكوب و مخذول به گوشههاى خمول گريختند و در دامن اعتذار شيخ زاهد و شيخ صفى آويختند . روايت كنند كه ، چون درجات ارشاد و رتبهء اجازت شيخ صفى الدّين درجهء عليا يافت ؛ ارباب اغراض بر حضرت شيخ زاهد اعتراض مىكردند كه با وجود كمالات شيخزاده جمال الدّين على كه ولد صلبى و خلف صدق حضرت شيخ است او را به دولت اجازت ارشاد سرافراز نمىگرداند و شيخ صفى را بر اين مسند عالى مىنشاند . شيخ زاهد خواست كه فرق ميانهء ايشان ، مريدان را خاطر نشان گردد . فرمود كه ، خلوت على كجاست ؟ گفتند ، در جنب خلوت شيخ است . گفت ، خلوت صفى كجاست ؟ گفتند ميان خلوت شما و خلوت او قريب نيم فرسخ بعد مسافت است . شيخ گفت : هر دو را آواز دهم تا شما رتبه و مقام هر دو را بدانيد . شيخ به آواز مكررا فرزند خود را خواند . جواب نداد و چون گفت صفى ، آواز آمد كه لبيك . چنان كه همه شنيدند و فى الحال حاضر شد . شيخ پرسيد كه صفى الدّين كجا بودى ؟ گفت ، در خلوت بودم كه آواز حضرت شيخ به من رسيد به آن جهت به خدمت آمدم . رو به حاضران و منكران كرده فرمود كه آنچه نظر من بر آن است آن را حقّ سبحانه و تعالى به صفى الدّين داده نه به جمال الدّين على و به حكم [ 27 ] « إِنَّ اللَّهَ يَأْمُرُكُمْ أَنْ تُؤَدُّوا الْأَماناتِ إِلى أَهْلِها » « 1 » اين امانت را به صفى سپردهام . مرا در
--> ( 1 ) . نساء ( 4 ) آيهء 58 . « خدا به شما فرمان مىدهد كه امانتها را به صاحبانشان باز گردانيد » .